كاش يكي به نام تو لحظه اي فقط لحظه ي درد مرا ميفهميد
كاش بزرگي غريبي ام و سياهي تنهايي ام را با تمام وجودش حس مي كرد
كاش سردي تنم را گرماي وجود كسي پر مي كرد
اينك اينجا منم و تكه هاي شكسته قلب كوچكم كه در دستانم منتظر نوازش هاي دست مهرباني هستند كه پيوندشان دهند
اما ديگر اميدي براي آمدن هم نفسي به اين نزديكي ها نيست...
منم و تكه هاي دل شكسته ام و سنگيني يك بغض كهنه كه لحظه اي راحت ام نمي گذارد
و ياد بي كسي و تنهايي ام كه دمي دل كوچك پر درد مرا به حال خودش رها نمي گذارد
و چشمان هميشه منتظر مرا از اشك پر مي كند...
ديگر جز تيرگي و سياهي چيزي به چشم من آشنا نيست
ديگر چيزي را نمي بينم و جز صداي نفس هاي به تنگ آمده ام صدايي به گوش ام نمي رسد
منم و چند خط نوشته ي خط خطي و قلمي كه ديگر حوصله ي انگستان بي رمق مرا ندارن
در ميان اين بخت سياه ام تنها ياد توست كه پرسه مي زند
و روشنایی به تیرگی ذهنم می بخشد


امشب آمده اند دنبالم
در خانه ابي به اسم آسمان همنشين ماه و ستاره مي شوم
لبخند مهمان لبان من و
من مهمان ابرها و
همسايه ي خدا
حضور بي حضوري اش را حس ميكنم
تنگي دلم مي شكند و اشك شوق و انتظار در چشمانم حلقه مي بندد
اميد ديدنش شوري در دلم به راه انداخته كه گويي در كنارش هستم
و ميدانم كه او در كنارم است
دستان مرا ميگيرند روي حرير ابرها پرواز را هديه ي دل كوچك من مي كنند
خنكاي نسيم را از لابه لاي بالهايشان حس مي كنم
و چه لحظه شيريني است
لحظه ي ديدار...

