...
دلم هوای گریه دارد
و دستانم بی رمق تر از همیشه برای نوشتن التماس قلم را دارند
چشمانم به تاری این دنیا عادت کرده ..
چاره ای نیست باید صبر کرد
هر چند این لحظه ها نایی برای حرکت ندارند اما
باز هم من دیوانه،به دنبال توام
این وجود غایب توست که مرا بی قرار دیدنت کرده است
و مطمئن باش که روزی نخواهد رسید که من دست از این جست و جو بردارم
ایستگاه دلتنگی،
آری همیشه اینجاست که تو را حس می کنم...
هر وقت که میگویم می خواهم ببینمت طوری سرم را گرم می کنی
اما دیگر دستت برایم رو شده
اینبار تا نیایی که ببینمت دست از گریه نمی کشم آنقدر زجه می زنم تا دلت به حالم بسوزد
آن وقت برای آرامش خودت هم که شده می آیی به دیدنم.............

آمد... و با آمدنش
گرد و غبار از روی خاطره هایم بلند شد
بوی دلتنگی همه ی وجودم را فراگرفت
...
در این سکوت و در این تنهایی کسی به داد من نمی رسد
دل کوچک من اینجا زیر این آواره دلتنگی خرد شد
لحظه لحظه مرگ تک تک نفس هایم را حس می کنم
بی کسی را اینبار با تمام وجودم می بینم
...
باورم نمی شود...
اما ...
می بینم که چقدر تنهایم!
به همین سادگی باختمش
به حرفهای پوچ مردم و به یک اشتباه اش...
اینک منم که در پشیمانی میسوزم
منم که باید با سکوت شب ها هم صحبت شوم
منم که باید با باران هم آهنگ شوم
با غم و غصه خو بگیرم
و با همه ی خاطره ها خاطره شوم
منم که باید عمری به یاد تو از اشک خیس شوم
و این دل کوچک من است که باید
غریبانه در خفا عاشق ات باشد
اما عاشق تویی که گذشته ای!!


